نشسته بودم توی بالکن تا آخرین سیگار قبل خوابم را بکشم . سوز می آمد و لز کردم ، گوله شدم روی صندلی و همینطور که پک میزدم به آسمان خیره شدم . یکی فریاد زد : من قبیله ام رو گم کردم !
به دور و برم نگاه کردم . صدا از چپ و راستم نبود صدا اصلا از بیرون نبو
یادم میاد ... با یک تابش آفتاب ضعیف پاییزی قطره قطره چکیدن یخ های آب شده از سرشاخه های درختان جنگل رو , سوار اسب در جنگل گشت میزدم , بخار نفسم به صورت خودم برمیگشت , بوی برگهای خیس خورده, زندگی در همان لحظه بود تیر و کمانی پشتم بسته بودم و در زندگی
تو کی هستی؟ چرا اینقدر عصبانیی؟ببینمت .
برات مهم نیست بی خود اصرار نکن !
چرا برام مهمه . تصمیم گرفتم اینبار ببینمت !
دارم حست می کنم . یه مرد حدود چهل ساله . باچهره و اندام زمخت ، موهای لخت قهوه ای که یه وری ریخته رو پیشونیت . فکر کنم هیزم شکنی . ب
به چشمانش نگاه می کنم . سرد ، بی فروغ ، تنگ و شکاک است . لبخند می زنم به چشمانش و بدون هیچ مقدمه ای می پرم و بغلش می کنم . حتی جنس تور لباس تنش آهار خورده و خشک است . اول تلاش می کند خودش را از آغوشم خلاص کند اما من ول نمی کنم و محکم می چسبانمش به س
قدم به قدم دستم در دستش دوش به دوش هردو خیره به روبرو از جادهای سبز عبور می کردیم . انعکاس تابش خورشید بر روی چمنزار را بر پوست خود حس میکردیم . نسیم ملایمی دشت را نوازش می کرد و آوای دلنشینی در فضا پخش می شد . دستانم در دستانش گرم می شود و لطافت زی
بذار خوب نگاهت کنم . این توی مرموز رو میخوام خوب تماشا کنم !
خودم سر خود وارد کلبه چوبی اش شدم .
- نیازی به اجازه ندارم . مگه تو از من اجازه گرفتی اون کارا رو کردی؟
- بذار به چشمای عسلی و موهای بلندت نگاه کنم . من تورو سالهاست سالهاست از اعماق وجودم
خوابهای تکرار شونده !
تعبیرش رو نمی دونم ،
هر بار فقط منم که از وقوع یک حادثه فجیع مطلع هستم ، یکبار زلزله یکبار سیل وحشتناک ، هربار دارم گلومو پاره می کنم که به همه بگم باید از اینجا بریم . با اضطراب التماس می کنم ، فریاد می زنم ، گریه می کنم ، تو